آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

بدون شرح

1392/2/4 12:30
نویسنده : شهرزاد
432 بازدید
اشتراک گذاری

امروز خیلی حالم خرابه

صبح خواب موندم چون دیروز روز پرمشغله ای داشتم

رفتم اداره

بعد ماشینو دادم مکانیکی روبرو اداره

رفتم دانشگاه

تا 6 دانشگاه بودم

کلاس اخرو نموندم

از هفت تیر دوباره برگشتم اداره (میدان خراسان)

یه مقدار تو خ عارف خرید کردم

رفتم سمت خونه

حکیمیه دوباره خرید و حدود ساعت 9 رسیدم

خونه

این شد که صبح خواب موندم

بلند شدم دیدم تو بیحال ناله میکنی

جگرم کباب شد و همون لحظه که بیدار شدم و تو شوک خواب موندنم بودم اشک میریختم

سریع صبحانه رو دادم بهت

تو هم هی تشنج میکردی

5 بار

6 بار

7 بار

شد نمیدونم

با ناله های تو اشک ریختم

تا الان که تو اداره هم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم

خدایا

چیکار کنم رحمت بیاد

نمیتونم تحمل کنم

بچم تشنج کنه و هی بغض کنه

ای خدا

دیونه شدم.

مونا جون

چی کشیدی تو دوستم

کامنت هارو خوندم و اشک ریختم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

مامان ساجده
4 اردیبهشت 92 12:39
سلام عزیزم متین تو جشنواره آتلیه سها شرکت کرده اگه لطف کنید و به وبش بیاید و به آدرسی که هست برید و بهش رای بدید ممنون میشم در ضمن اگه به کوچولوی دیگه ای رای داده باشید بازم میتونید رای بدید
سولماز
4 اردیبهشت 92 15:36
سلام
دیروز اتفاقی دیدم وبلاگ دخملت رو
تا ساعت 4صبح داشتم می خوندم
اخه چرا اینجوری شده؟از زایمان طبیعی شده یا علت دیگه داره؟
دکترا نمی گن چرا داره تشنج می کنه؟
من که کاری از دستم نمی یاد فقط دعا می کنم خدا خودش رحم کنه

مرسی عزیزم
نه معلوم نیست
اما بیشتر خودم احتمال میدم برای زایمان طبیعی
شاید چشم و نظر که بهش خیلی اعتقاد دارم
سمیه
4 اردیبهشت 92 16:37
اللهم اشف کل مریض


الهی امین
نرگس
4 اردیبهشت 92 19:44
زینب جون بمیرم برای تو و آتیتا که بد جوری دوستش دارم
هیچی نمیتونم بگم که آرومت کنم.


هی
هی....
نرگس
5 اردیبهشت 92 12:57
سلام. دفعه قبل که از وبلاگ مونا مامان الینا اومدم دیدم پستها رمزیه واسه همین درست متوجه نشدم. الان که اومدم و خوندم و عکسهای آنیتا رو دیدم حسابی دلم گرفت. خیلی ناراحت شدم. از این به بعد همیشه برای سلامتی دخترتون دعا میکنم. ان شاالله که خدا هر چی زودتر سلامتی کامل بده به آنیتای خوشگل


ای بابا نرگس جان
خدا کنه ....
همش نگرانم
به هیچ عنوان اروم نمیشم
سولماز
5 اردیبهشت 92 14:01
سلام الان چطوره دیگه نمی بری کاردرمانی
هنوز هم می تونه راه بره
چرا پیشه مامانت نمی زاری
اخه پرستار ازش خوب مواظبت می کنه



سلام
نه فعلا که ایستادنش هم به زوره
پرستارش بی نظیره عزیزم
ماه
بهتر از خود منم حتی بهش میرسه
شادی
6 اردیبهشت 92 12:28
ای خدااااااااااااااااااا ...
فروغ
6 اردیبهشت 92 23:58
سلام عزیزم؛عکسای دخترتونا که دیدم دلم از جاش کنده شد؛چند وقت پیش اومدم نظر گذاشتم اما وبلاگتونا گم کردم؛الان بااجازتون لینک میکنمت و از ته قلبم واسه خوب شدن آنیتا دعا میکنم؛مامانی میدونم سخته اما تحمل کن بازم عزیزم؛هروقت دلت گرفت بیا بنویس تا آروم شی

مرسی فروغ عزیزم
خیلی سخته
شاید بدترین درد تو دنیا همینه
واقعا همینه.
خدا سر دشمن ادم نیاره

مامان تینا
8 اردیبهشت 92 19:25
همیشه به یادتونم زینب جون


فدات دوستم
سعیده
9 اردیبهشت 92 9:21
اولین سالی که روز مادر رو قرار بود مادر بشم لیاقتش رو نداشتم و نی نی ۶ هفته ام سقط.......کلی با خدا کلنجار رفتم که پس چی شد و چرا اینطور شد........سال بعدش ولی مادر بودم.........مادر مهدیار..........همه مادرا خوبن همه مادرا زحمت میکشن همه مادرا به بچه ها عشق میدن شیره جونشون رو میدن تا بچه بزرگ بشه ولی امروز میخوام بگم امسال سال مادرای بچه های بیمار باشه..........امسال سال مستانه مامان آنیتای گلم باشه.........امسال سال مادری باشه که دوس داره بچه اش مثل همه همسن و سالاش بازی کنه راه بره حرف بزن ولی مجبوره با داروهای خیلی قوی جلوی تشنجش رو بگیره و در آخر هم بگه خدا رو شکر.........که نمی دونم اگه من جای اون بودم بازم میگفتم خدا رو شکر.........مستانه عزیزم میخوام بدونی خدا هر کسی لایق نزدیکی به خودش نمی دونه و حتما تو لیاقتش رو داشتی و از این امتحان بزرگ زندگیت سربلند بیرون میایی..........همه مادرا زحمت میکشن ولی اونی واقعا بهشت زیر پاشه که با وجود مشکل بچه اش مقاوم باشه نه مثل من که کارهای اشتباه مهدیار رو به حساب سن کمش نذارم و مدام در حال داد و بیداد باشم............مستانه عزیزم خدا قوت روزت مبارک و به امید روزای شاد و سلامتی آنیتای عزیزم



عزیزم
با خوندن جملاتت
اشکام سرازیر شد
کاش امسال سال ما باشه و یه خورده بخندیم
خدایا ناشکری نمیکنم
اما دیدن زجر کشیدن جگر گوشت واقعا سخته
توکل به خدا
انشالله
مرسی گلم
مامان آرنیکا
9 اردیبهشت 92 16:21
به خدا من اگر میفهمیدم این همه بلا برای چی سر ماها میاد خوب بود .واقعا همت و شهامتت رو و صبرت رو تحسین میکنم .خدا همیشه بالای سر بچت نگهت داره .نمیدونم چرا خدا جوابمونو نمیده

عزیزم مرسی
نمیدونم واقعا
نمیدونم.
فروغ
12 اردیبهشت 92 1:36
سلام مستانه جون؛روزت مبارک مامان خوب زحمتکش؛عزیزم خوش به حالت که مادر واقعی تویی؛تویی که پیش خدا مقربی که امتحانای به ظاهر سختت میکنه عزیزم؛به تو غبطه میخورم و به صبرت عزیزم


نه فروغ جون
غبطه نه عزیزم
منم مجبور صبور باشم گلم
گاهی وقتا این صبوری کار دست ادم میده
هدی مامان مبین
14 اردیبهشت 92 7:37
تو خیلی صبوری..خیلی محکمی..از خدا برات تو این روزای اخر شیردهی ام خواستم...سلامت و عافیت..صبر و شادی نصیبت کنه...
خیلی سخته..
خیلی!!!


دعا کن برام که به دعات شدیدا محتاجم